با عرض سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی و تشکر از شما به سبب انتخاب این وبلاگ برای بازدید.
این وبلاگ در راستای ارتقای سطح معلومات عربی شما تنظیم شده است امید است با مطالعه مطالب این وبلاگ قطره ای هرچند کوچک به دریای علم شما اضافه گردد.
با تشکر مجدد مدیر وبلاگ سعیدی

اَلدَّرسُ الْخامس : اَلظَّبْـىُ و القمرُ ((آهو و ماه))
أنا صَیّادٌ . أسافِرُ إلـی الْمناطِقِ الْمختلفةِ لِصَیْدِ الْحَیَواناتِ النّادرةِ . إحْدَی هذه الرِّحْلاتِ أمْضَیْتُ أسبوعاً كاملاً فـﻰ إحْدَی الْجُزُرِ الاِسْتوائیّةِ . فَتَّشْتُ عن آثارِ ظَبْـﻰٍ ذى قرونٍ جَمیلةٍ یَسْكُنُ فـﻰهذه الْمِنطَقةِ.
من یك شكارچـﯽ هستم . براﻯ شكار حیوانات كم یاب به مناطق مختلف سفر مـﯽ كنم . در یكـﯽ از این سفرها یك هفته ﻯ كامل را دریكـﯽ از جزایر استوایـﯽ گذراندم و به دنبال نشانه هاﻯ آهویـﯽ با شاخهاﻯ زیبا گشتم كه در این منطقه سكونت دارد ( زندگـﯽ مـﯽ كند )
ساعَدَنـى فـﻰ هذا الصَّیْدِ أحَدُ ساكنـى الْجزیرةِ و هو خَبیـرٌ بِمَسالكِ غاباتِها . یكـﯽ از ساكنین جزیره كه راه جنگلهایش را به خوبـﯽ مـﯽ شناخت ، مرا در این شكار كمك كرد .
لَمّا غَرُبَت الشَّمسُ جَلَسْنا تَحتَ شجرةٍ مُشْرِفَةٍ علـی تَلٍّ رَمْلىٍّ. ظَهَرتْ أشِعَّةُ الْقَمرِ الْفِضّیَّةُ وأصْبَحَ الْمنظَرُ جَمیلاً رائعاً یَخْلِبُ الْقلوبَ . هنگام غروب خورشید ، زیر یك درخت مشرف بر تپه اﻯ شنـﯽ نشستیم . پرتوهاﻯ نقره اﻯ ماه نمایان شد و آن منظره ، زیبا ودل پسند گشته و قلب ها را شیفته ﻯ خود نمود .
حینَئِذٍ رَأیتُ ظَبْیاً یَمْشـﻰ بِهُدُوءٍ علـی الرَّمْلِ حتّی بَلَغ قِمَّةَ أحَدِ التِّلالِ فَجَلَسَ . در این هنگام آهویـﯽ را دیدم كه به آرامـﯽ رو ﻯ شن راه مـﯽ رفت تا اینكه به بالاﻯ یكـﯽ ازتپه ها رسید و نشست .
اُنْظُرْ ....اُنْظُرْ ....هذا هو الظَّبْىُ الَّذى فَتَّشْتُ عنه طولَ النَّهارِ . اُنظُرْ إلـی قُرونِهِ الْجمیلةِ الثَّمینَةِ الَّتـى ظَهَرَتْ كالْفِضَّةِ الْبَرّاقَةِ فـﻰ ضَوْءِ الْقَمرِ...... نگاه كن ... نگاه كن ... این همان آهو یـﯽ است كه تمام روز در جستجویش بودم . به شاخ ها ی زیبا و گرانبهایش نگاه كن كه مانند نقره اﻯ براق در نور ماه نمایان شده است .
ما فَطِنَ الظَّبْىُ لِوجودنِا . فَتَوَقَّفَ فـى نُقطةٍ و هو یَرْقُبُ الْقَمر بإعجابٍ فأخْرَجْتُ سِلاحى ولكن ماقَبِلتْ یدى
آهو متوجه وجود ما نشد . پس در حالی كه با شگفتـﯽ به ماه دقت مـﯽ كرد ، در نقطه ای ایستاد . سلاحم را برداشتم ... اما ... دستم قبول نكرد كیف تَقتُلُ ظَبْیاً یَعْشِقُ الْجَمالَ كما تَعْشِقُه أنتَ ؟!-چگونه آهویـﯽ را مـﯽ كشـﯽ كه مانند تو عاشق زیبایی است؟
لقد تَرَكَ مأمَنَهُ بین الأشْجارِ لِمُشاهدةِ الْقمرِ و مناجاتهِ ...!
او براﻯ مشاهده ﻯ ماه و مناجات با او ، پناهگاهش را در بین درختان ترك كرده
وَضَعتُ السِّلاحَ علـی الأرضِ و قُلْتُ لِرفیقى:لا... لا أقتلُ هذا الظَّبْىَ.ما هو رأیُكَ ؟!
فأجابَ : أحسنتَ . اَلْحقُّ معكَ .إنَّه حَیَوانٌ "شاعرٌ" یَعْشِقُ الْجَمالَ !
اسلحه را روﻯ زمین گذاشتم و به همراهم گفتم : نه ... این آهو را نمـﯽ كشم ... نظرت چیست؟!
پاسخ داد : آفرین ... حق با توست ... حقیقتا او حیوان با احساسـﯽ است كه زیبایـﯽ را دو ست دارد