با عرض سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی و تشکر از شما به سبب انتخاب این وبلاگ برای بازدید.
این وبلاگ در راستای ارتقای سطح معلومات عربی شما تنظیم شده است امید است با مطالعه مطالب این وبلاگ قطره ای هرچند کوچک به دریای علم شما اضافه گردد.
با تشکر مجدد مدیر وبلاگ سعیدی

اَلدَّرسُ الْخَامِسُ
طَلائِعُ النّور
كُنّا فـى الْحِصَّةِ الأخيـرةِ . نَظَرَت الْمعلِّمةُ إلي ساعتِها و قالَتْ : اَلدَّرسُ يَكْفـى ! أمّا الآنَ فأريدُ أن أتكَلَّمَ حولَ حَفْلةٍ عظيمةٍ تَنْعقدُ فـى مدرستِنا فـى الاُسْبوعِ الْقادِمِ.
نُريدُ فـى هذه الْحفلةِ أن نُكَرِّمَ شَخصيَّةً لَها مقامٌ عظيمٌ و شأنٌ رفيعٌ بَيْننا . لذا أرجو أن تَدْعونَ أولياءَ كُنَّ لِلْحضور فيها . كَثُرَت الضَّوضاءُ فـى الصَّفِّ .
درس پنجم
پيشگامان نور
در زنگ آخر بوديم. خانم معلّم به ساعتش نگاه كرد و گفت: درس كافي است! امّا هماكنون ميخواهم پيرامون جشني بزرگ كه در هفتهي آينده در مدرسهي ما برگزار ميشود، سخن بگويم.ميخواهيم در اين جشن شخصيتي را گرامي بداريم كه مقامي بزرگ و ارزش والايي دارد. بنابراين از شما ميخواهم كه پدران و مادران خود را براي حضور در آن دعوت كنيد. سر و صدا در كلاس زياد شد.
فسألت بعضُ التِّلميذاتِ بعضاً : مَن الَّذﻯ أرفَعُ شأناً وأعَزُّ مَقاماً . . . ؟! قالَت الْمُعلِّمةُ : سَيَنْكَشِفُ كلُّ شـﻰءٍ.
دُقَّ الْجَرَسُ و خَرَجنا مِن الصَّفِّ . فـى الْمَمَرِّ نادَتْنـى مُعلِّمتـى و قالت : يا سَميـرةُ ! لا تَنْسَى أن تَحْضُرى فـى الْمراسيم مع أمِّكِ .
دانشآموزان از همديگر پرسيدند: چه كسي از نظر قدر و مرتبه بلندتر و از نظر مقام گراميتر است ...؟! معلّم گفت: همه چيز معلوم خواهد شد.
زنگ به صدا در آمد و از كلاس خارج شديم. در راهرو معلّمم مرا صدا زد و گفت: اي سميره! فراموش نكن كه همراه مادرت در مراسم حاضر شوي.
و لَمّا وَصَلتُ إلي الْمنْزلِ دَخَلتُ الْغُرفةَ قَلِقةً و سَلَّمتُ علي اُمّـﻰ و قُلتُ لَها مَحزونةً : هذه دعوةٌ لِلآباءِ و الاُمَّهاتِ لِلاشْتراكِ فـى حَفْلَةِ التّكريـمِ . . . .
اِبْتَسَمَت و قالَتْ : شىءٌ جَميلٌ . . . سَنَشْتَرِكُ معاً .
جَلَستُ فـى زاوية الْغرفةِ و نظرتُ إلي صورةِ أبـى . . . : "لَيتَ أبـى كان حيّاً لِيشتركَ معنا فـى الْحفلةِ . . . الطّالباتُ يَأتيـن مع آبائِهنَّ و اُمَّهاتِهنَّ .
و هنگامي كه به خانه رسيدم با پريشاني و ناراحتي وارد اتاق شدم و به مادرم سلام كردم و غمگينانه به او گفتم: اين دعوتي براي پدران و مادران جهت شركت در جشن گراميداشت است . . .
لبخند زد و گفت: چيزي زيباست ... با هم شركت خواهيم كرد.
در گوشهي اتاق نشستم و به تصوير پدرم نگاه كردم ...: "اي كاش پدرم زنده بود تا در جشن همراه ما شركت كند... دانشآموزان همراه پدران و مادران خود ميآيند.
قالت لـى أمّى بِحَنانٍ : ماذا تَقولين يا سَميـرةُ ؟! أبوكِ كان معلّماً ، تركَ الدّرسَ و الْمدرسةَ لِيُدافعَ عن دينِنا وكَرامَتِنا و وطنِنا.كان أصْدَقَ النّاس قولاً وأحسَنَهُم عملاً . . اُسْتُشْهِد فـى سبيلِ الْحقِّ حتّي تَسْتَطيعَ زَميلاتُكِ أن يَعِشْنَ فـى أمْنٍ و راحةٍ . . . و هذا عِزٌّ و فَخْرٌ لكِ . أنتِ بنتُ شهيدٍ وهذا أمرٌ عظيمٌ . . .
مادرم با مهرباني به من گفت: اي سميره، چه ميگويي؟! پدرت معلّم بود، او درس و مدرسه را رها كرد تا از دين و كرامت و وطنمان دفاع كند. از نظر گفتار راستگوترين مردم و از نظر كردار نيكوكارترين آنها بود ... در راه حق به شهادت رسيد تا همشاگردي هاي تو بتوانند در امنيت و آسايش زندگي كنند ... و اين عزّت و افتخاري براي تو است. تو دختر شهيدي و اين امر بزرگي است ... .
ما كُنتُ أفْهَمُ كلامَ أمّى . . . كُنتُ أظُنُّ أنَّ أبـى قد نُسِىَ و لَم يَبْقَ له ذكرٌ . تلك اللّيلةَ نِمتُ بِذكْرَي أيّامٍ كان أبـى معَنا . . . !
كانت الْمدرسةُ مُزدَحِمةً . لَم يَكُن فـى قاعة الْمدرسةِ مكانٌ لِلْجُلوسِ . أنا و اُمّى جَلَسْنا آخِرَ الْقاعةِ . جاءت الْمديرةُ و ألَحَّتْ علينا أن نَجلِسَ فـى الْمُقدَّمةِ .
سخن مادرم را نميفهميدم ... فكر ميكردم كه پدرم فراموش شده است و جز نامي از او باقي نمانده است. آن شب با ياد روزهايي كه پدرم همراه ما بود، خوابيدم.
مدرسه شلوغ بود. در سالن مدرسه جايي براي نشستن نبود. من و مادرم در آخر سالن نشستيم. مدير آمد و به ما اصرار كرد كه در اوّل ]سالن[ بنيشينيم.
بَدَأت الْمراسيمُ . عندما رُفِع السِّتارُ . . . تَحت الأضْواءِ الْمُلَوَّنَةِ مِن الأحْمَرِ و الأصْفَرِ والأخْضَرِ . . . رأيتُ صورةً كبيـرةً لأبـى . . . تعجَّبتُ كثيراً . . . ما كنتُ أستَطيعُ أن اُصَدِّقَ أن هذا أبـﻰ . . .
ها هذه الْمراسيمُ قد انْعقَدَتْ لِتكريـمِ أبـى ؟! . . .
مراسم آغاز شد. هنگامي كه پرده كنار زده شد ... زير نورهاي رنگارنگِ سرخ و زرد و سبز ... تصوير بزرگ پدرم ديدم ... بسيار شگفتزده شدم ... نميتوانستم باور كنم كه اين پدرم است
هان! اين مراسم براي بزرگداشت پدرم برپا شده است.
وَقَفَت الْمديرةُ أمامَ الْجمع و بدأتْ بالْكلامِ :
نَحن اجْتَمَعنا فـى هذا الْمكانِ حتّي نُكَرِّمَ إنساناً ضَحَّي بنَفْسه و دافَع عن عقيدتهِ و كَرامةِ شَعْبِهِ . . . الشُّهداءُ فـى ذا كِرَتِنا.
هم خيـرُ النّاسِ إيْماناً و عمَلاً . . . فلَن نَنْساهُم أبداً. . .
و علينا أن نَتَّخِذَهُم سِراجاً يُرْشِدُنا إلي طريقِ الْحقِّ . . .
خانم مدير مقابل جمع ايستاد و شروع به سخن گفتن كرد.
ما در اينجا جمع شدهايم تا گرامي بداريم انساني را كه جان خود را فدا ساخت و از عقيدهي خود و بزرگواري ملّتِ خود دفاع كرد ... شهيدان در ياد و خاطر ما هستند.
آنها از نظر ايمان و عمل بهترين مردماند ... هرگز آنان را فراموش نميكنيم ... و بر ما واجب است آنها را همانند چراغي بدانيم كه ما را به راه حق هدايت ميكند.
أخَذَ قلبـى يَخْفِقُ بشدَّةٍ . كنتُ أنظُرُ إلي صورةِ أبـى .كأنَّه يَبْتَسِمُ إلَـىَّ . . .حينَما كنتُ غارِقَةً فـى أفكارى، نادَتْنـى أمّى : قُومى يا بُنَيَّتـى . . . السَّيِّدةُ الْمديرةُ تُناديكِ . . .
فَسَمِعْتُها تقول : أرجو من ابْنَتـى سَميـرةَ أن تَأتـىَ و تأخُذَ هذه الْهَديّةَ من جانبِ الْمدرسةِ . . .
ذهبتُ نَحو الْمِنبَرِ و الْحُضّارُ يُصَلّونَ فيُصَفِّقونَ فَرِحيـنَ !
قلبم به شدّت شروع به تپيدن كرد. به تصوير پدرم مينگريستم. گويا به من لبخند ميزد، زماني كه در انديشهها غرق بودم. مادرم مرا صدا زد: برخيز دخترم خانم مدير تو را صدا ميزند ...
پس شنيدم كه ميگفت: از دخترم سميره ميخواهم كه بيايد و اين هديه را از طرف مدرسه بگيرد.
درحالي كه حاضران صلوات ميفرستادند با خوشحالي دست ميزدند، به سوي تريبون رفتم.